تبليغاتX
سایه نشین مهتاب
صدای بال کبوتر سپید

صورتی بود

یادش بخیر

و من در باور آفتابی اش سبز

یادش بخیر

 می تابید افسانه وار

در خیال کودکانه ی من

و غنچه می شدم هر روز

شیرین . . .

 زیبا می شدم شکوفه وار هر روز

یادش بخیر

شراب می شدم !

لبخند می زدم !

و مرا به سلامتی روزهای دوری 

سرخ تر از فاصله  می نوشید 

 

دلم برایت تنگ است ...

 

من در غیاب حضورت !

تاریک شدم

بی آنکه حتی بیدار شوی

و به تنهایی دریدم

حویلی را

کوچه را

خیابان را

شهر را

مرد را

وقتی که تو خود مرد بودی

وقتی که تو خود شهر بودی

وقتی که تو...

خیابان بودی

فقط برای من  

 امن تر از حویلی

فقط برای من

خلوت تر از کوچه

فقط برای من

خدا را سر بریدم

بی آنکه حتی بیدار شوی

تو را تا مرز عرفان چین بردم

سپید

چون شکوفه های گیلاس

چون صداقت برفی کوهستان

بی آنکه حتی بیدار شوی

و نجابت چشمانت را

پاکی دستانت را

 به دخترهای شهر بردم

 

 وقتی هیچکس مثل تو نبود

وقتی حس می خندید

که جاودانه  تر باید می بود ...

 

دلم برایت تنگ است ....

 

مادر میشوی !

جمله ای که یادم نیست

چه وقت ؟

و چه کسی گفت ؟

 فقط ...

 

 (مستی تازه ات مبارک )

خواهر من !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 9:29 PM  توسط باقر توکلی  | 

من انسانم ...

با کتابچه ای از خاطرات چرکین و سیاه

وسوسه ای ، در ناچاری ما

بیراهه ای در تاریکی  نیاز ما

نیازی از جنس گریز

پر از هیاهو

گاه فریاد !

گاه اشک

مشمول در هزاران مشت

محکم بر تریبون های آزادی

تا یک نفر از شوق بمیرد

تا که مرگ در بازی کودکان جای گیرد ؟

تا ظهور قطره های اشک

تا مرز معنای استحقاق حق

حقی پوشیده از فقر

نجس شده ، در لمس و التماس هزار دست !

 

*                        *                           *

صدای ناقوس گناه

منعکس ، خلصه ای بر روح ما

زجه های درد

تریاک ، هروئین ، مورفین ، گرد

 

هیچکس مسئول نیست

مقصر کسی دیگری است

 

آن روز که کودک مرد

دو کوچه بالاتر هلاک شد

                     به درک واصل شد

و در کوهستان ناله پیرزنی

                                  فریاد شد

                                  شهید شد .

 

هیچکس مسئول نیست

مقصر کسی دیگری است

 

روزی هولوکاست

روزی برده های سیاه

بر سر چوبه دار

روزی مذهب مرا گردن زد

آن طرف تر دین را به دار آویختند .

چه کسی بهشت را خواهد دید ؟

گریزی سرخ در نوع انسان

دسته ، دسته ...

 با دشنه های خون آلود

تا ختم کوچه نابودی ما می رود .

وهیچ راه دیگری نیست

مقصر کسی دیگری است .

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 8:6 PM  توسط باقر توکلی  | 

کودک تنهای بغض مانده در گلو

زندگی شمردن عروسک است

آرام بشمار

که در این قمار

به چشم آبی ترین عروسک هم رحم نخواهند کرد .

کودک تنهای بغض مانده درگلو

دشت ذهنت پر از سوال

و روحت دریایی باد !

*                     *                     *

 عروسکت را که می بوسی

عمرت دراز ٬ خداوند خاطره

دیگر در یاد عروسک نمی پوسی

و باز از صندوقک زیبای فراموشی

خاطره ای سبز را می شنوی!؟

که همچو وحی نجوا می کند .

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 4:59 PM  توسط باقر توکلی  |